بیوگرافی فاطمه سادات میری مربی توسعه فردی الهی

بیوگرافی فاطمه سادات میری
شرح مختصر
فاطمه سادات میری
Self-Development Coach
نام به انگلیسی : Fatemeh Sadat Miri
متولد : 18 آذر 1374 (1995 ,December 9)
محل تولد : تهران
محل سکونت : تهران
وضعیت تأهل : متأهل
تعداد خواهر و برادر : 1 برادر
تحصیلات : مهندس معمار - دانشجوی روانشناسی
شغل : مدرس و مربی توسعه فردی الهی

فاطمه سادات میری مدرس معنویات و مربی توسعه فردی الهی است.

جرقه اصلی تحولش در دورانی رقم خورد که ضمن کار در یک مرکز روان شناسی و گذر از بحران های روحی سخت، با کتاب «محدودیت صفر» وارد مسیر مطالعه عطار، مولانا، حلاج و کارل گوستاو یونگ شد؛ مسیری که او را از دین داری آموخته شده به معنویت کشف شده رساند.

فاطمه سادات میری کیست؟ ویکی پدیا
زندگی نامه Fatemeh Sadat Miri مدرس توسعه فردی الهی

فاطمه سادات میری در 18 آذر 1374 در تهران و در خانواده ای مذهبی با وضعیت اقتصادی متوسط به دنیا آمد و به غیر از خود، یک برادر بزرگتر دارد.

او از کودکی، میان شنیده های دینی خانواده، در پی شناخت شخصی و عمیق تری از خدا بود. و بعدها با گذر از باورهای موروثی و رسیدن به تجربه ای اصیل تر، دوره هایی فارغ از هر دین و مذهب خاص برای ارتباط واقعی انسان با خدا ارائه داد.

 کودکی فاطمه سادات میری
بچگی فاطمه سادات میری

داستان دوران کودکی و شروع جستجوی خدا…!

از همان سال های کودکی، ذهنی کنجکاو و پر از سوال داشتم. همیشه دوست داشتم بدانم پشت هر چیزی چه حقیقتی وجود دارد و برای هر موضوعی دنبال جواب می گشتم. به همین دلیل، درس خواندن را هم دوست داشتم و در مدرسه جزو دانش آموزان درس خوان بودم. یادگیری برایم فقط گرفتن نمره نبود؛ از فهمیدن و کشف کردن لذت می بردم.

در کنار درس خواندن، ویژگی دیگری هم داشتم که هنوز با من مانده است؛ راحت حرف می زدم… خواسته ها و احساساتم را بیان می کردم و از پرسیدن سوال خجالت نمی کشیدم. اگر چیزی را نمی فهمیدم یا ذهنم درگیر موضوعی می شد، حتماً درباره اش سوال می کردم.

اما در میان تمام سوال های کودکی ام، یک موضوع بیشتر از همه ذهنم را مشغول کرده بود: خدا…

از آنجا که در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بودم، نام خدا را زیاد می شنیدم. همه از خدا حرف می زدند اما برای ذهن کودکانه من یک سوال مهم وجود داشت: خدا دقیقاً کیست؟ کجاست؟ چه شکلی است؟ و چرا هیچکس او را به من نشان نمی دهد؟

یادم هست یک بار پسر عمه ام به سفر حج رفته بود. وقتی از مکه برگشت، همه دورش جمع شده بودند و او از سفرش تعریف می کرد. من هم با اشتیاق کنارشان نشسته بودم و با دقت به حرف هایش گوش می دادم. در ذهنم تصور می کردم کسی که به مکه می رود، حتماً خدا را از نزدیک می بیند!!! بالاخره همه می گفتند مکه «خانه خدا» است.

مربی توسعه فردی الهی

برای همین با جدیت کامل از او پرسیدم:

  • تو که رفتی مکه، خدا رو دیدی؟

همه خندیدند ولی من کاملاً جدی بودم.

بعد سوال هایم را ادامه دادم:

  • رفتی تو خونش؟ خدا بهت اجازه داد بری داخل؟ عکسش رو به دیوار زده بودن؟ خدا چه شکلی بود؟
این بیوگرافی را حتما بخوانید:  بیوگرافی میلاد قاسمی خواه واینر و کمدین اینستاگرامی

و حتی یادم هست که با تخیل کودکانه خودم پرسیدم:

  • شبیه دامبلدور بود؟

اخه احساس میکردم خدا شبیه دامبلدور هست… (شخصیتی در هری پاتر)

آن روز شاید اطرافیانم به این سوال ها خندیدند اما برای من این سوال ها واقعی بودند. من واقعاً می خواستم خدا را بشناسم. می خواستم بدانم کسی که همه درباره اش صحبت می کنند کیست و چگونه می شود او را پیدا کرد.

امروز که به آن روزها نگاه می کنم، می بینم ریشه بسیاری از جستجوها و دغدغه های معنوی زندگی ام از همان دوران کودکی شکل گرفته بود. آن سوال های ساده کودکانه، در واقع آغاز سفری بودند که بعدها به مسیر خداشناسی و خودشناسی رسید.

اولین جرقه شروع کار فاطمه سادات میری

یه جرقه خیلی مهم تو مسیر من وقتی زده شد که توی مرکز روانشناسی کار می کردم. اونجا یکی از مراجعه کننده ها یه کتاب بهم هدیه داد به اسم «محدودیت صفر».

راستش اون لحظه فکر نمی کردم چیز خاصی باشه… ولی وقتی شروع کردم به خوندنش، یه چیزی توی ذهنم تکون خورد.

اون کتاب برای من فقط یه کتاب نبود، انگار یه دری بود که کم کم ذهنم رو باز کرد و نگاهم رو به زندگی عوض کرد.

از همونجا یه مسیر جدید توی من شروع شد… مسیری که منو برد سمت سوال های عمیق تر، سمت خودشناسی، و سمت یه جور نگاه تازه به زندگی و انسان.

کتاب های فاطمه سادات میری
فاطمه سادات میری معلم معنوی

البته که توی کتابخونه اون مجموعه، چشمم به کتاب های عطار نیشابوری افتاد. نمی دونم چرا ولی یه کشش عجیبی نسبت بهش حس کردم… و رفتم دنبالش.

از عطار شروع کردم به خوندن و کم کم این مسیر منو رسوند به مولانا. اونقدر این فضا برام جذاب شد که حتی توی کلاس ها و دوره های مرتبط با مولانا هم شرکت کردم.

و اینطوری بود که یه مسیر ساده، کم کم تبدیل شد به یه جست وجوی جدی تر برای فهمیدن خودم، انسان، زندگی و خدا!

چالش ها و سختی های زندگی

اگر بخواهم از بزرگ ترین چالش زندگی ام نام ببرم، بدون تردید باید به سال هایی اشاره کنم که در موسسه روانشناسی مشغول به کار بودم.

وقتی وارد آن محیط شدم، هرگز تصور نمی کردم که قرار است یکی از سخت ترین و در عین حال مهم ترین دوره های زندگی ام را تجربه کنم. آنجا فقط یک محل کار نبود؛ میدانی بود که قرار بود بسیاری از باورها، ترس ها، وابستگی ها و تصوراتم درباره زندگی در آن به چالش کشیده شود.

روزهای آسانی نبود. در آن سال ها رنج های زیادی را تجربه کردم. فشارهای روحی، اتفاقات تلخ و فضایی که هر روز در آن قرار داشتم، کم کم مرا از درون خسته و فرسوده کرد.

در میان تمام آن دردها، بزرگ ترین گمشده من خدا بود.

احساس می کردم دیگر خدا را پیدا نمی کنم. انگار هرچه بیشتر دنبالش می گشتم، دورتر می شد. ذهنم پر از سوال شده بود و هیچکدام از جواب هایی که می شنیدم آرامم نمی کرد.

آن روزها احساس می کردم در تاریکی راه می روم؛ روزهایی که خدا را گم کرده بودم و نمی دانستم قرار است همین گم شدن، آغاز پیدا کردن او باشد.

آن روزها فکر می کردم در حال گم شدن هستم ولی بعدها فهمیدم که در واقع در حال پیدا شدن بودم.

سال ها بعد متوجه شدم که آن محیط، محیط رشد من بود. جایی نبود که به طور اتفاقی واردش شده باشم. قرار بود آنجا بخشی از وجودم فرو بریزد تا بخش عمیق تر و واقعی تری از من متولد شود.

این بیوگرافی را حتما بخوانید:  بیوگرافی الهه علیپور نماینده ایران در Miss Earth

امروز وقتی به گذشته نگاه می کنم، می بینم آن روزهای سخت در واقع مقدمه یک بیداری بزرگ بودند.

من باید همه باورهای موروثی ام را از دست می دادم. باید همه چیز را زیر سوال می بردم. باید جرئت می کردم هر آنچه را بدون تحقیق پذیرفته بودم، کنار بگذارم.

انگار لازم بود تمام اعتقاداتم را بالا بیاورم، همه چیز را بیرون بریزم، به همه چیز شک کنم و از نو شروع کنم.

و درست در همان نقطه بود که اولین تلنگر جدی را دریافت کردم. تلنگری که مسیر زندگی ام را تغییر داد.

نمی دانم چگونه آن را توضیح بدهم… احساس می کنم خدا خودش مرا صدا زد.

نه خدای ترس ها، نه خدای شنیده ها و نه خدای تصویرهای ذهنی دیگران؛ بلکه خدایی که باید خودم او را پیدا می کردم.

از همان جا سفر تازه ای آغاز شد. سفری که ابتدا مرا به دنیای ادبیات و عرفان کشاند.

با عطار آشنا شدم. در میان واژه های او بوی جستجوی حقیقت را احساس کردم. از عطار به مولانا رسیدم. از مولانا به حافظ، سعدی، خاقانی، ابوسعید ابوالخیر، ابوالحسن خرقانی، سهروردی، غزالی، بایزید بسطامی و بسیاری از بزرگان دیگر.

هر کدام دری را به رویم باز می کردند و هر کدام بخشی از پازل گمشده ذهنم را کامل تر می کردند.

من می خواندم، جستجو می کردم، سوال می پرسیدم و ساعت ها در میان کتاب ها زندگی می کردم. اما در میان تمام این جستجوها، نامی بود که تأثیر دیگری بر من گذاشت؛ حلاج.

وقتی به جهان فکری حلاج نزدیک شدم، احساس کردم وارد سرزمین تازه ای شده ام. انگار پنجره ای جدید به روی من باز شده بود. بسیاری از چیزهایی که سال ها برایم مبهم بودند، معنای تازه ای پیدا کردند.

اما با تمام اینها، هنوز چیزی در درونم آرام نمی گرفت. احساس می کردم قطعه ای از این پازل هنوز گم شده است. انگار خدا را لمس کرده بودم اما هنوز کامل نمی شناختم.

همین احساس ناتمام بودن، مرا به سمت مطالعه قرآن و دیگر کتاب های آسمانی کشاند. اینبار نه از روی عادت، نه از روی تقلید و نه از روی اجبار… بلکه از روی عطش! عطش فهمیدن و عطش شناختن.

عطش پیدا کردن حقیقتی که سال ها دنبالش بودم. و این آغاز فصل جدیدی از زندگی من بود، فصلی که در آن به خداشناسی و خودشناسی رسیدم.

رهرو حقیقت
رهرو مسیر خداشناسی

عوامل تأثیرگذار در موفقیت او

بی تردید یکی از آنان مولانا جلال الدین محمد بلخی است.

آشنایی من با مولانا فقط خواندن چند شعر یا شنیدن چند بیت معروف نبود. زمانی که دوره های پژوهشگری مولانا را آغاز کردم، احساس کردم وارد دنیایی شده ام که تا قبل از آن هرگز تجربه اش نکرده بودم.

مولانا نگاه مرا به خدا، انسان، عشق، رنج و حتی زندگی تغییر داد. او به من یاد داد که بسیاری از چیزهایی که ما پایان می بینیم، در واقع آغاز هستند و بسیاری از رنج هایی که از آن ها فرار می کنیم، می توانند دری به سوی رشد و آگاهی باشند.

در روزهایی که پر از سوال بودم و به دنبال حقیقت می گشتم، آثار مولانا برایم فقط یک کتاب یا یک درس نبود، دستی بود که مرا قدم به قدم به سفری درونی می برد.

سفری که از شناخت جهان آغاز شد و در نهایت به شناخت خداوند رسید.

بعد از آن، یکی دیگر از شخصیت هایی که تأثیر عمیقی بر مسیر فکری و درونی من گذاشت، کارل گوستاو یونگ بود.

این بیوگرافی را حتما بخوانید:  بیوگرافی فاطمه سادات بنیان‌گذار حالم خوبه

آشنایی من با یونگ، نگاه مرا از صرفاً معنوی بودن، به سمت فهم عمیق تر روان انسان برد. او به من نشان داد که انسان فقط ظاهر آگاه و منطقی نیست، بلکه در درون خود جهانی پنهان از ناخودآگاه، سایه ها، نمادها و لایه های ناشناخته دارد.

یونگ برای من پلی شد بین «درون انسان» و «معنا». از طریق او فهمیدم بسیاری از رنج ها، بحران ها و سردرگمی های ما فقط مسئله بیرونی نیستند، بلکه ریشه در درون و ناخودآگاه ما دارند.

او کمک کرد تا نگاه من به خودم عمیق تر شود؛ اینکه انسان باید همزمان هم خدا را بشناسد و هم خودش را، چون این دو مسیر از هم جدا نیستند.

در واقع یونگ برای من آغاز سفری بود به سمت شناخت لایه های پنهان ذهن و روح انسان؛ سفری که هنوز هم ادامه دارد.

داستان آشنایی با همسر و ازدواج فاطمه سادات میری

یکی از بخش های جالب زندگی من، آشنایی با همسرم بود.

همسرم هم مثل خودم، به دنیای شعر، معنا و مفاهیم عمیق زندگی علاقه داشت. همین اشتراک ها باعث شد خیلی زود احساس کنم نگاه هامون به زندگی به هم نزدیک است.

شاید جالب باشد بدانید که مسیر آشنایی ما به شکل غیرمنتظره ای از دل همان مسیر مولانا شناسی شکل گرفت. جایی که هر دو در حال جستجو، یادگیری و فهمیدن دنیای مولانا بودیم، مسیرمان به هم رسید.

آن علاقه مشترک به شعر، عرفان و نگاه عمیق به زندگی، کم کم تبدیل به نقطه اتصال ما شد؛ و از همانجا، یک همراهی جدید در مسیر زندگی ام شکل گرفت.

شکست هایی که باعث رشد و پیشرفت شدند!

در مسیر زندگی ام بارها با شکست های مختلف روبه رو شدم.

تجربه هایی داشتم که ساده نبودند… ازم کلاهبرداری شد و پیش آمد که از اطلاعات و تجربه هایم استفاده شد و به نام های خودشون منتشر کردن.

ولی امروز که به آن اتفاق ها نگاه می کنم، آنها را فقط به عنوان شکست نمی بینم. آن تجربه ها برای من بخشی از مسیر رشد بودند؛ چیزهایی که شاید در لحظه سخت و سنگین بودند، و در نهایت باعث شدند آگاه تر، دقیق تر و قوی تر ادامه بدهم.

دوره ها و آموزش های فاطمه سادات میری

یه نکته خیلی مهم درباره دوره هام اینه که کاملاً فارغ از هر دین و مذهب خاصی هستن. هدف اصلی دوره ها اینه که آدم ها بتونن یه ارتباط واقعی تر و نزدیک تر با خدا پیدا کنن و دوباره اون حس دوستی و اتصال درونی رو تجربه کنن.

توی این دوره ها ما فقط آموزش نمی دیم… بلکه یه مسیر رو جلو می بریم که باعث میشه زندگی آدم ها از جنبه های مختلف تغییر کنه.

خیلی از کسایی که وارد این مسیر میشن، بعد از مدتی خودشون میگن که نگاهشون به زندگی عوض شده و یه جور همراهی و حضور متفاوت رو توی زندگیشون حس می کنن… چیزی شبیه لمس کردن دست های پر از معجزه خدا توی لحظه های زندگیشون. و میگن که معجزه خدا رو تو زندگی هاشون دیدن.

یه بخش مهم از کارهام اینه که ما توی کانال های بله و تلگرام، پادکست های رایگان منتشر می کنیم. این پادکست ها فقط حرف نیستن… داخلشون راهکارهای کاربردی برای زندگی، مشکلات شما هست.

هدف اینه که هر کسی حتی بدون شرکت در دوره ها هم بتونه قدم هایی برای تغییر زندگیش برداره.

راه های ارتباطی

ثبت بیوگرافی در گوگل

آیا می خواهید هرکسی نام شما را در اینترنت جستجو کرد، عکس ها و اطلاعات شخصی شما را ببیند؟ کافیست وارد لینک زیر شوید و فرم مربوطه را پر نمایید تا بیوگرافی تان در گوگل ثبت شود.

ثبت سفارش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *